تبليغاتX
harfhaye sokoot

harfhaye sokoot

یک نسل خنده میخواهم از نژاد لبانت...آرزوی بزرگی ست؟

 

 

دنیای کوچک من

 

وقتی که سیم حکم کند،که زر خد ا شود

وقتی دروغ داور هر ماجرا شود

وقتی هوا،هوای تنفس،هوای زیست،

سرپوش مرگ،بر سر صدها صدا شود

وقتی در انتظار یکی پاره استخوان

هنگامه ای ز جنبش دُم ها بپا شود

وقتی به بوی سفره ی همسایه،مغزو عقل

بی اختیار معده شود،اشتها شود

وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب

یک رنگ،رنگ ها شود و رنگ ها شود...

وقتی که دامن شرف و نطفه گیرٍِِ شرم

رجاله خیز گردد وپتیاره زا شود،

بگذار در بزرگیِِ این منجلا ب یأس

دنیای من به کوچکی انزوا شود!

 

                                                                                                                           

 

 

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 16:3  توسط چیترا  | 

روی تختم دراز کشیدم ، ترجیح میدم به جای آنکه از پنجره ی اتاق به آسمان نگاه کنم ؛ به سقفِ سفید و مات بالای سرم نگاه کنم...به مغزم فشار میارم ، میخوام از اینجا دور بشم ...سعی میکنم به چیزی فکر کنم که حالمو بهتر کنه... ناخوداگاه یاد دوران کودکی میافتم ؛دنبال یه تصویر قشنگ می گردم...(زیر آفتاب داغ تابستون نشستم تو حیاط و بازی میکنم....به آسمون نگاه میکنم؛ منتظر می مونم  غروب بشه تا بتونم برم بیرون با بچه ها تو کوچه پس کوچه های قدیمی آزادانه بدویم و از ته دل بخندیم...)

چقدر فصل تابستان شیرین بود.اگر ازم میپرسیدند کدام فصل را دوست داری بی شک می گفتم تابستان....اما حالا فصلها یکسانند ...آزاد نیستم....از خودم می پرسم:پس آن نسلی که با هم،همبازی بودیم  چی شد؛چرا اینقدر منزوی و گوشه گیر شد،آن نسلی که از خطر کردن نمی ترسید و نگاهش پر از شورو هیجان بود؛حالا آن نگاها ی صادقانه عوض شده و جایش را نگاهای شکاک و پر از حسادت گرفته....به سر ما چه آمده؛پر از تضاد شدیم ...از جایی که زندگی می کنیم بی زاریم و قدرت تمرکزمان را از دست داده ایم...

فقط اعترض می کنیم...و از خودمان خسته شدیم.........شاید نسل ما باید مسیرش را عوض کند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 12:48  توسط چیترا  | 

"شادی"

چه قدر دلم می خواست فرصتی باشد تا بتوانم روی

کلمه ی شادی تکیه کنم و با همه ی وجود به مدح ان

بپردازم!

"عادت"

عادت و تکرار زهری ست که از خود می تراود و بر خود تاثیر

میکند و ادمی را به بلاهت و کاهلی می کشد.

"علم و تحجر"

هی علم جلو رفت و هی زمین کوچکتر شد و هی بخش متحجر جامعه

بشری ناراضی وناراضی تر.

                                                                                              

                                                                                                    ""صبح""  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 21:0  توسط چیترا  | 

هنوز فرهنگ در مملکت ما یک زائده دست و پا گیر و مزاحم است.هر چه بدبختی داریم از همین فرهنگ سنتی است.ما آلوده ی حسادت و کینه ایم.کینه به همه چیزو همه کس.....تا کی باید به هم روی خوش نشان دادو در دل آه و نفرین و ناله .....تا کی باید در پیله ی تنهایی خود پنهان شد....باید فکری به حال و روز خودمان بکنیم...ما دچار بیماری وحشتناکی هستیم..... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 20:28  توسط چیترا  | 

عصر عصر عجیبی ست.عصری پر از بیگانگی ها و تنهایی ها......دوران فرد گرایی..... با هم بودن سخت است.دوست داشتن ودوست داشته شدن سخت است و همینطور از ته دل خندیدن...........چهره های عبوس و پریده رنگ مردم.....(به قول فروغ:گروه ساقط مردم...دلمرده و تکیده و مبهوت...در زیر بار شوم جسد هاشان از غربتی به غربت دیگر میرفتند...ومیل دردناک جنایت در دستهایشان متورم میشد....)

 

هوا مسموم ست ..نفس کشیدن مشکل....روزمرگی  ما را از پا دراورده.......همه جا پر از خشونت است......

 

من ...شاید بتوانم زمان را مسبب همه اینها بدانم.......من دهه ی شصتی ام و اسیر زمان........   

 

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود

وحس باغچه انگار

چیزی مجرد ست که در انزوای باغچه پوسیده ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 13:37  توسط چیترا  | 

یک داستان مینی مالیستی:

کار آموز:

وقتی چند لحظه پیش از شروع پره اول ستاره نمایش افتاد و مرد ...کارگردان گفت:نمایش باید اجرا شود.به جای بازیگر کارآموزستاره نمایش باید نقش نعش را بازی کند.

بازیگر کار آموز به سرعت تغییر لباس داد.اجرای او عالی بود.ستاره نمایش آخرین نقشش را بی نقص بازی کرد.

بازیگر کار آموز در موقع تعظیم در برابر طوفانی از کف زدن های پر شور...سرنگی را که در جیب داشت لامس کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 12:45  توسط چیترا  |